محکومیت قاچاقچیان پارچه در تعزیرات حکومتی آستارا

تاریخ:سه شنبه 20 مرداد 1394-02:01 ق.ظ

محمد احمدی مقدم روز دوشنبه در مصاحبه با خبرنگار گفت : 764 توپ پارچه قاچاق در حین حمل در بندر آستارا شناسایی و ضبط شد.
وی افزود : متهمان کالای قاچاق خود را داخل خودروهای پراید و پژو بارگیری کرده بودند که در محور مواصلاتی اردبیل به آستارا در ایستگاه بازرسی قلعه آستارا شناسایی شدند.
وی اضافه کرد : در این راستا دو نفر عامل قاچاق دستگیر و پرونده متهمان در شعبه رسیدگی به تخلفات قاچاق کالا و ارز اداره تعزیرات حکومتی شهرستان آستارا بررسی شد.
وی اظهار کرد : پس از احضار متخلفان و شنیدن اظهارات آنان و تکمیل تحقیقات مربوط به پرونده ، تخلف در حمل پارچه قاچاق محرز و افراد متخلف با استناد به بند الف ماده قانون مبارزه با قاچاق کالا و ارز به پرداخت جزای نقدی 141 میلیون و 314 هزار و 532 ریال محکوم شدند.
پیش از این در اواسط مرداد ماه یک قاچاقچی لباس و سیگار در آستارا 375 میلیون ریال توسط اداره تعزیرات حکومتی جریمه شده بود.



بزرگداشت روز خبرنگار -شهرداری و شورای شهر آستارا

تاریخ:سه شنبه 20 مرداد 1394-01:59 ق.ظ

سجاد موسوی روز دوشنبه طی نشستی با اصحاب رسانه شهرستان آستارا گفت: تالاب استیل با وسعت 138 هکتار و با داشتن درختان توسکا از جمله چشم اندازهای زیبای شهرستان آستارا محسوب می شود که با تصویب ساماندهی این تالاب توسط شورای اسلامی شهر آستارا عملیات اجرایی آن توسط شهرداری آغاز شد.
وی با اشاره به اینکه عملیات تسطیح و شن ریزی محدوده اطراف این تالاب انجام شده، اضافه کرد: در مرحله نخست ساماندهی این تالاب سه میلیارد ریال هزینه شده است.
وی اظهار کرد: عملیات مربوط به نصب نیمکت ، درخت کاری و جدول کاری در فازهای بعدی پروژه در سال جاری اجرایی می شود.
رییس شورای اسلامی شهر آستارا در ادامه از تصویب بودجه 170 میلیارد ریالی شهرداری آستارا در سال 94 خبر داد و بیان کرد: بخش اعظم این بودجه در اجرای طرح های عمرانی مصوب شده شورا صرف و علاوه بر این ، تامین زیرساختهای تفریحی و گردشگری شهر و نیز اتمام طرح های نیمه تمام شهرداری در اولویت است.
موسوی در ادامه با اشاره به اینکه تحویل مدیریت پارک جنگلی بی بی یانلو از منابع طبیعی و آبخیزداری گیلان به شهرداری آستارا بعد از پنج سال تحقق یافت ، اضافه کرد: شهرداری آستارا با همکاری شورای اسلامی شهر و نیز با همفکری مشاوران متخصص ، سند چشم اندازی را برای توسعه این پارک تدوین کرده است.
وی توسعه صنعت گردشگری را با وجود دارا بودن جاذبه های طبیعی در آستارا الزامی خواند و اظهار کرد: برای توسعه بخش های مختلف این سایت در سال 94 ، پنج میلیارد ریال اعتبار از منابع داخلی شهرداری آستارا اختصاص یافته است.
وی با اشاره به نصب ست های ورزشی در محدوده پارک جنگلی بی بی یانلو آستارا ، گفت: وسعت یکهزار و 512 هکتاری پارک جنگلی آستارا فرصتی است تا بتوانیم زمینه های رونق گردشگری را در این شهرستان فراهم کنیم که در همین راستا طی روزهای آتی 20 آلاچیق جدید در این مجموعه ساخته می شود.
رییس شورای اسلامی شهر آستارا در ادامه آسفالت 30 نقطه از شهر آستارا با مجموع مساحت 70 هزار متر مربع و پیاده روسازی خیابان های عباسیه شمالی ، شریعتی شرقی و خیابان روبه روی مسجد جامع به همراه ایجاد روشنایی و گلکاری در این نقاط را از دیگر اقدامات شورای اسلامی شهر و شهرداری آستارا در سال جاری عنوان کرد.
موسوی توسعه پارک کودک و ایجاد پارک برای بانوان را از دیگر برنامه های شهرداری آستارا ذکر کرد.
در پایان این نشست خبرنگاران آستارایی تجلیل شدند.




پیرزنی که 11 ماه با روح دخترش زندگی کرد...!

تاریخ:سه شنبه 20 مرداد 1394-01:56 ق.ظ

با یک خیز بی خطا. بی آنکه پایش یک بار هم به پله ها نرسد. انگار بدنش همچنان خاطره دقیق پله ها را نگه داشته است. پله ها را جا می گذارد با خرسندی کسی که بر فراز از جایی ایستاده، می ایستد. نفس نفس می زند.دستش را روی قوزک های پایش می کشد و دوباره بالا می رود و این دستها و دیوارها نیستند که پیرزن را به ارتفاع می رسانند.نه مثل گذشته تمام وزنش را روی شانه های ظریف و استخوانی دخترش می اندازد و نه از نرده ها و دیوارها کمک می گیرد.

دستی در کار نیست. آنچه پیرزن 76 ساله را به اتاق معاینه می برد شانه های دخترش که تا سه ماه پیش در راهروهای تنگ بیمارستان تکیه گاه او بودند و جسم سنگینش را حمل می کردند، نیستند. روزهای اول،دخترش هم تعجب می کرد که چطور مادر پیرش که برای هر گام کوتاه از او کمک می گرفت و مثل کودکی بی پناه خود را به شانه هایش می چسباند.یکباره دستهایش را رها کرده و تنها روی پاهای خسته و کم توانش راه می رود. تصورش این بود درمان شده و این داروها هستند که نیرو را به پاهایش برگردانده اند.

دارویی هم در کار نبود. خیلی طول کشید تا ستاره و خواهر و برادرهایش راز مادر را فهمیدند. مادری که همیشه از درد پا می نالید و از شدت درد کنج اتاقش کز می کرد و بارها اتفاق می افتاد که یک روز کامل گرسنه می ماند. ستاره می گوید مادرش در یکی از شهرهای غرب کشور زندگی می کند و برای انجام یکسری معاینات پزشکی او را به تهران آورده است. او تعریف می کند وقتی 9 سال پیش پدرش بر اثر سکته مغزی فوت کرد به اتفاق خواهر و برادرهایش تصمیم گرفتند مادرشان خانه برادر بزرگتر که 5 فرزند دختر دارد زندگی کند و خیالشان راحت بود نوه ها حواسشان به خورد و خوراک و داروهای مادربزرگ هست. اما اینطور نبود.ستاره از واقعیتی می گوید که راز مادر است.

درد و سکوت،سلولها و مردمک چشمان روشن پیرزن را میان چارقد سفید، مثل یخهای قطب منجمد کرده و او رها از زمان و فضا به قدری در افکار خود ذوب شده که حواسش به سوالم نیست. گویی افکار زجرآور و ترس آلود مثل واگن های طولانی قطار در یک شب تاریک پاییزی در مغزش به پیش می تازند و او را در حالت استیصال و افسردگی فرو می برند.

آن سایه بلند

ماجرا از یک شب آغاز شد. یک شب گرمسیری خفه کننده ای که از بوی محبوبه شب و صدای جیرجیرک ها اشباع شده بود.آن شب را مثل خوابی به یاد دارد که معلوم نیست به خواب دیده یا در بیداری.قسم نمی خورد تصاویری که زیر پلکش دیده،تصاویری تلقینی نباشد. اما می گوید از آن سایه بلند ترسیده. پیرزن جمله اش را کوتاه و بریده ادا می کند. گویی واژه ها و اصوات در زبانش به دام افتاده اند و او از اینکه چیزی بگوید و کلمه ای به زبان بیاورد واهمه دارد. بعد از پنج بار رفت و آمد من به بیمارستان به اصرار دخترش ستاره سعی می کند ماجرا را تعریف کند.

 آن هم در حالیکه چشمهایش را به زمین دوخته و صورتش را میان دستها که آبی رگهایش بیرون زده پنهان کرده است. می گوید تازه خوابم برده بود که بین خواب و بیداری احساس کردم سایه ای سمت من می آید. می خواستم فریاد بزنم اما صدایم در نیامد.

 پسرم می گفت دچار توهم شده ام. اما توهم نبود. آن سایه واقعا سمت من می آمد و من حس می کردم که می خواهد مرا بترساند. پیرزن که 9 سالی است در اتاقش تنها می خوابد و بارها خوابش از کابوس آشفته شده،تعریف می کند فکر می کردم کابوس می بینم اما آن سایه به من نزدیک می شد و زمین زیر تنم تکان می خورد. مطمئن بودم کابوس نمی بینم و آن سایه شبیه کابوسهایی که دیده بودم نبود. نفسم در گلو حبس شده بود و صدایم بالا نمی‌آمد هرچه فریاد می‌زدم در حنجره‌ام خفه می‌شد و من مثل كسی كه لال و بی‌صداست، فقط سایه ای را می دیدم که نزدیک تر می شود و دستهایم را روی لحاف میخکوب می کند. می گوید آن شب از ترسش تا صبح آیه الکرسی خوانده و قرآن را بالای سرش گرفته.

می پرسم چرا آن شب که اینقدر از سایه ترسیده بود از یکی از نوه هایش نخواست که پیشش بخوابد؟

می گوید:خواستم اما آنها خندیدند و گفتند که دچار توهم شده ام.

ستاره دخترش هم حدس می زند سایه کار بچه های برادرش بوده که می خواستند مادر را بترسانند. او می گوید برادرزاده هایش شیشه پنجره اتاق مادرش را شکسته و وسیله های قیمتی او را می دزدیدند. ستاره که با گفتن این جمله به گریه می افتد تعریف می کند خیلی روزها مادرش گرسنه می ماند و کسی حتی یک لیوان آب هم به او نمی داد. او می گوید پاهای مادرش درد می کرده و او نمی توانست راه برود. ستاره ماجرایی را تداعی می کند که قلب آدم را به درد می آورد.

 او می گوید مادرش زنی مذهبی است و با اینکه دکتر او را از روزه گرفتن منع کرده ولی او همیشه روزه هایش را می گیرد و دو سال پیش در ماه رمضان وقتی دیدنش رفتم دیدم در اتاقش فقط نان خشک و پنیر داشت و خانواده برادرم از غذاهایی که در سفره خود داشتند چیزی به او ندادند و با اینکه مادرم هیچ گاه لب به شکایت نمی گشود اما وضعیت جسمانی اش از ضعف شدید خبر می داد. ستاره در حالیکه دستهای مادر را روی تخت بیمارستان می فشارد می گوید چطور می توانند یک پیرزن تنها را اینقدر اذیت کنند.پسر،مادر را گرسنه نگه می دارد تا بمیرد. واقعا دنیای بی رحمی است. ماستی که گربه پوزه اش را به آن مالیده به مادرم می دهند و در خواب دزدکی اتاقش می آیند و می ترسانند. او می گوید و می گوید و به سایه بلند می رسد.

لالایی های شبانه

ستاره می گوید چند روز بعد از ماجرای سایه که البته مادرم خودش در تماس تلفنی برایم تعریف کرده بود برادرم زنگ زد و از اتفاق عجیب و غریبی گفت که تعجبم را دو چندان کرد. او می گفت مادرم شبها کنار بستر خود بستر دیگری پهن کرده و دستش را روی پتو گذاشته و لالایی می خواند. اول بنظر می رسید یک توهم ساده باشد اما رفتار مادر هیچ شباهتی به توهم ندارد و سر این ماجرا بود که مادر را پیش روانپزشک بردیم و تشخیص او هم این بود که توهمی در کار نیست.
او تعریف می کند از سه هفته پیش که مادرش را برای انجام یکسری معاینات پزشکی به خانه خودش در تهران آورده خیلی در رفتار و حرکاتش دقت می کند تا ماجرا را بفهمد و بارها دیده که مادرش پتوی خود را پهن تر کرده و آرام روی آن دست می کشد انگار که بخواهی کسی را نوازش کنی و دست روی سرش بکشی و این نوازش ها بقدری واقعی است که بعد از آن مادرم آرامش خاصی پیدا می کند و خواب راحتی دارد.

ستاره که به بی گفتگو ترین مکاشفه خود اطمینان دارد و از دیدن واقعیت راز مادر مدتها مبهوت و گنگ بوده شبی را به خاطر می آورد که از لای در در رفتار مادر دقیق شده بود و او بعد از نماز در حالیکه لبخند بر لب داشت با تمام نیرویش چیزی را به سینه می فشرد و بنظر می رسید میان بازوان خود دنده ها و استخوان های نرم شانه هایی که اندکی لرزان است را احساس می کند و در عین حال بوی دلپذیر پوستش را به بینی می کشد و وقتی به وجود کسی در کنار مادرش مطمئن تر شد که یک روز در راهروی بیمارستان در حالیکه مادرش را سوار بر ویلچر برای آزمایش می بردند با حالتی ترس زده دستش را گرفت و گفت" لیلا کجا رفت؟"

ستاره می گوید در راهرو فقط من و همسرم و چند بیمار مرد بودند که آنها هم به دیوار تکیه داده بودند و هیچ خانومی در راهرو نبود تا مادر به اشتباه آنها را صدا زند و یا بخواهد با دیدن خانومی این اسم را صدا کند و اینجا بود که اسم لیلا و بی قراری مادر و تشخیص دوباره روانپزشک که اثری از توهم در رفتار مادرم دیده نمی شود مرا به یقین رساند و تصمیم گرفتم موضوع را با یک روحانی در میان بگذارم.
او که در حیاط بیمارستان ماجرا را برایم تعریف می کند و اصرار دارد مادرش بویی از آن نبرد می گوید وقتی ماجرا را برای روحانی گفتم اولین سوالی که کرد این بود که آیا خواهری داشته ام که در کودکی فوت کرده و من یادم آمد که مادرم همیشه تعریف می کرد بچه اولش در نه سالگی غرق شده و من دو سال و 6 ماه بعد از این ماجرا به دنیا آمده ام.اما نمی دانستم اسم آن دختر 9 ساله لیلا بوده یا نه و وقتی مادر اسمش را گفت باور کردم آن روحی که مادرم در خواب و واقعیت می بیند همان لیلاست.

همان لیلا که پیرزن خود چیزی از او نگفت و این روحانی مسجد بود که حدس زد آذر خانوم پیر از فرط تنهایی و درد ارتباطی معنوی با دختر مرده اش پیدا کرده و حضور او را کنارش حس می کند. لیلایی که در راهرو و پله های بیمارستان عصای مادر و در خانه همدم تنهایی ها و ترسهای مادر بود و پیرزن 11 ماه با روح لیلا زندگی کرد و حالا که این گزارش را می نویسم دو ماه است که فوت کرده. آن هم در حالیکه که به قول دخترش ستاره منتظر دیدن پسرش بود و او هرگز برای دیدن مادر نیامد.



روح پیرزن

تاریخ:سه شنبه 20 مرداد 1394-01:37 ق.ظ

پیرزن 80 ساله گردو را ساویده  بود و مدتها بود منتظر پسر و عروس و نوه هایش بود...مدها گذشت تمام دختران و پسران پیرزن به پیرزن سر زدند و چند روز ماندن رفتن... اما از پسرش شا غلام خبری نشد...پدر به پیرزن می گفت زن شاغلام از این 5 هكتار زمین ثبتی یك هكتار می خواهد تا با ما رفت و آمد كند..( قاب پدر را شا غلام گاپیده بود )..پیرزن می گفت مرد من 80 ساله و شما 94 ساله هستیم... ما بغیر از شا غلام 9 فرزند دیگر داریم ....درست نیست اگر قرار زمین را به بچه ای بدهیم این 5 هكتار را به همه فرزندان مساوی تقسیم كن من راضی هستم بده ه كاری دلشان خواست بكنند.... من آماده ام با بخور و نمیر زندگی كنم..(پیرزن می دانست درد پیر مرد چیست شاغلام به پدر ش می گفت مادرم معلول و پیر شده  اگر زمین بمن بدهی یك زن 45 ساله از اقوام را به عقدت در می آورم و به مادر  و فرزندان می گوییم برای پذیرایی مادر زن گرفتی )
مادر منتظر ماند تا اجل به سراغش آمد...گذشته مرور می كرد كه در سیزده سالگی به عقد شوهرش در آمد بجای آغوش مادر  در آغوش شوهر بود...ده تا 16 بچه آورد شش تا در بچگی مردند و 10 تا بزرگ شدند...
در زمین ارباب كار می كردند اصلاحات ارضی شد .... شوهر دنبال عیاشی و عشق بازی در شهر بود زن تنهایی شالیزار را آباد خانه گلی هم ساخت... بچه ها بزرگ شدند ..انقلاب شد . بچه ها بزرگ شدند ..مرد توبه كرد از عیش و نوش و... به مشهد رفتند توبه كرد مرد..دختران و پسران رفتند خانه بخت پیرمرد و پیرزن تنها ماندند...
مدتها پیرزن منتظر شاغلام شد شا غلام برای نهار با زنش و فرزندانش نیامد... روح پیرزن پر كشید پیرزن از اجل سه روز فرصت خواست تا روحش خانواده را بنید برود...

شام غربیان برای پیرزن گرفتند...شاغلام  با زنش به شام غریبان آمدند خود را به زمین زدند و گریه كردند وش ام خوردند...پدر جریان فسنجان را گفت...عروس و پسر گریه كردند.
 روز پسر به پدر گفت پدر جان مادرم پیر و معلول بود و شما مزه زندگی را ...برایت حوری  می گیریم...پدر گفت من سر قولم هستم... كاغذ و قلم اوردند  پدر بجای كی هكتار  دو هكتار بنام شاغلام كرد...قرار شد چهلم شاغلام زن برای پدرش بگیرد...زن دید و گریه كرد ..گفت پسرم این محبت تو بود ..من آخر بزرگت كردم و خانه ات را من ساختم و زنت را من گرفتم و....روح پیرزن آهی كشید ...
شب شاغلام پدر را به آرایشگاه برد روز د وم  موهای سر و صورت را آرایش كردند وصورت را سه تیغ كرد  و هر دو ..گفت پدر لباس سیاه را نپوش بگو من از رنگ سیاه نمی پوسم... پیرزن روز دوم داد زد ای حضرت اجل مرا ببر نمی خواهم... من بچه ها بزرگ كردم و شالیزار را اباد و خانه ساختم و تا روز مرگم از مردم پذیرایی كردم با پای معلول ام ...یك ویلچر 200 هزار تومانی برایم نخرید ..من روی زمین كشاكشان بودم.... خدایا من ببر ..حضرت اجل گفت سه روز فرصت داری گفت من نمی خواهم ...پیرزن رفت...گفت می روم دیگر شوهر و پسری ندارم ..ای دنیایی بی وفا



لزوم هدایت سرمایه ها در مرز به سمت ایجاد واحدهای تولیدی گیلان-آستارا